ندا
ولی این را میدونم که سهم من نیست
پس باید عاقلانه بنگرم تا عاقلانه فکر کنم
اون سهم من نبود ولی عاشق من بود
پس به او نمیرسم ولی این حق را محترم میشمارم
که به او فکر کنم
پس باز هم می گویم ندا
ندا
ندا
ندا
ن
د
ا
آغاز یا پایان
من نمیدانم
شعر
ولی این را میدونم که سهم من نیست
پس باید عاقلانه بنگرم تا عاقلانه فکر کنم
اون سهم من نبود ولی عاشق من بود
پس به او نمیرسم ولی این حق را محترم میشمارم
که به او فکر کنم
پس باز هم می گویم ندا
ندا
ندا
ندا
ن
د
ا
آغاز یا پایان
من نمیدانم
او بنده یار و یار در بند
از یکدیگر به بوی خرسند
هر شب ز فراق بیت خوانان
پنهان رفتی به کوی جانان
در بوسه زدی و بازگشتی
بازآمدنش دراز گشتی
رفتنش به از شمال بودی
باز آمدنش به سال بودی
در وقت شدن هزار برداشت
چون آمد خار در گذر داشت
میرفت چنانکه آب در چاه
میآمد صد گریوه بر راه
هر کی هر چی دوست داره درموردش فکر کنه

ولی میدونم تنها جایی که می تونم بدون ترس حرفم را بزنم فعلاً
همین جاست .
براستی چرا همیشه باید از حرف زدن ترسید .







بچه ها این نقشه ی جغرافیاست
بچه ها این قسمت اسمش اسیاست
شکل یک گربه در اینجا اشناست
چشم این گربه به دنبال شماست
بچه ها این گربه ایران ماست
بچه ها این سرزمین نازنین
دشمن بسیار دارد در کمین
داغ دارد هم به دل هم بر جوبن
بوده نامش از قدیم ایران زمین
یاد گار قوم پاک اریاست
بچه ها از هر گروه هر نژاد
دست اندر دست هم باید نهاد
فارق از هر زنده بادو مرده باد
سر به راه مملکت باید نهاد
مام میهن عاشق این صلح و صفاست
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ
پرچم سبزو سفیدو سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به ان بی انتهاست
بچه ها این خانه ی اژدادی است
گشته ویران تشنه ابادیست
خسته از شلاق استبدادی است
مرحم دردش کمی ازادی است
بچه ها این کار فردای شماستسخنان ناگفته است!
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است


پشت یک مادشین نوشته بود
سر سجاده ات مادر مرا امشب دعایم کن
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ...

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم...
شانه بالا زدنت را
بی قید...
و تکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد...
و تکان دادن سر را که،
عجیب!عاقبت مرد؟!

|
|
|
|

شيرين من تلخي نكن با عاشق
تموم ميشن گم ميشن اين دقايق
دنياي ما مال من و تو اين نيست
رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست
يه روزي مياد كه نميدونيم چي هستيم
يار كي بوديم و عشق كي بوديم و چي هستيم
شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد
شيرين شيرينم نده زندگيم رو بر باد
نده زندگيم رو بر باد، نده زندگيم رو بر باد
من نميگم فرهاد كوه كنم من
تيشه به كوهها كه نميزنم من
فرهاد عاشقم قلم تيشمه
از تو نوشتن همه انديشمه
به نام دوست که هر چه دارم از اوست*

نشانی ؟ (خانه دوست کجاست؟)
در فلق بودم که پرسید سوار ؛آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت ؛ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ؛ سر به در می آرد ؛ پس به سمت گل تنهایی می پیچی ؛ دو قدم مانده به گل ؛پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ؛خش خش می شنوی :
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا ؛جوجه بردارد از لانه نور واز می پرسی .
(خانه دوست کجاست).